تبلیغات
Shawolstories - Dream high-3
 
Shawolstories
ما ژول ورن هستیم که هنوز کشف نشده ایم
چهارشنبه 18 مرداد 1391 :: نویسنده : الیکا

سلامچطور مطورین؟ازتون ممنونم که نظر میدینالبته این دفه هم خوب نظر بدینا باشه؟

اینم از عکس داستان ماله وقتیه که شاینی بچه بوده.

یه چند دقیقه ای همین جوری نشستن و هیچکی هیچی نمی گفت که اینا و الیکا از فرصت سو استفاده کردن و هی ور...ور...ور...حرف زدن.یه عالمه هم غذا خوردن و اون پنج تا همون جور مونده بودن.(یا کره ای ها کم غذا هستن یا این5نفر کم غذا بودن)

بالاخره شام تموم شد و الینا مشروبش از دستش ول شد و روی تمین ریخت.

تمین عصبانی شده بود ولی هیچی نمیگفت اما الینا اینو توی صورتش میدید که اون میخواد بیاد خفش کنه.

اوضاع داشت خوب پیش میرفت و ملاقاتشون داشت خوب پیش میرفت که یهو الیکا که خواست بلند شه پارچه ابریشمی روی میز به کیفش گیر کرد و افتاد و شمعو همراه خودش انداخت و رومیزی با همه چیزاش سوخت.

تمین خندش گرفته بود اما خودشو کنترل کرد.

مینهو در گوش تمین:چرا میخندی؟حالا یه چیزی شد تو به روی خودت نیار اینا خجالت نکشن.

- عین روز اولی میمونه که منیجر ما رو دعوت کرد به شام و من...

- بسه دیگه تعریف نکن بقیشو حفظم.

اونا فقط با دوتا ماشین اومده بودن و اون دو تا ماشین هم کروک بودن و سقفشون باز میشد.

تمین چون از الینا بدش میومد با کی رفتن توی ماشینی که اونیو رانندش بود و الینا و الیکا هم عقب نشستن توی ماشین مینهو و جونگ هیون.

ساعت 10 شب بود و خیابونا پر از جوونای الاف که مست بودن.از بیرون هی تیکه مینداختن و الینا محل نمیداد اما الیکا هی تیکه مینداخت و الینا هم که جو گرفته بودش فکر میکرد و یه تیکه مینداخت که کلا یارو گازشو میگرفت میرفت و بعضی هاشونم که جنی میشدن فوش میدادن بعد الیکا و الینا گوششونو میگرفتن و میگفتن:شیکیرا...شیکیرا...شیکیرا...

جونگ هیون که متوجه شده بود سقف ماشینو زد بره بالا.

الینا:چرا سقفو بستی؟ما که مثل دو تا دختر خوب و با وقار نشسته بودیم.

جونگ هیون:وای در عرض دو ثانیه کلا از این رو به اون رو میشید.

الیکا:یه هتل خوب معرفی کنید تا بریم دیگه.

- باشه.

بعد از چند دقیقه که الینا خوابیده بود گفتن بیدارشید رسیدیم.

الیکا:این جا کجاست؟

مینهو:اینجا خونه ماست ولی کسی توش زندگی نمیکنه.چون نزدیک دانشگاهه میتونید ازش استفاده کنید.

-اِ...از این کارا هم بلدید؟نمیدونستم.

وقتی رسیدن خونه دوتایی خیلی ندید بدید بازی در میاوردن.آخه خونه خیلی بزرگ و قشنگ بود.

الیکا:هِ...هِ...هِ...من اول میرم حموم تو بمون تا پشه ها دورت جمع بشن.

الینا:
آا

آآآ
ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش!من میرم دم در یه دوری بزنم.

توی لاوی تمینو دید که داشت ماشینو پارک میکرد.

- کجا میری؟

- میرم قدم بزنم.

- بیا با هم بریم.

- الینا که دلش بستنی میخواست گفت:باشه پس بریم بستنی بخریم.

الیکا وقتی داشت دوش میگرفت بوی بستنی به مشامش رسید...سریع کلشو کرد بیرون و گفت:

- برای منم نگه دارید.

الینا:نمیذاریم.

- بیشین بینیم بابا!بعد کلشو کرد تو و درو بست.

بعد کی پاشد و بستنیشو گذاشت تو یخچال تا آب نشه،الینا هم که عین گرسنگان سومالی ذاشت بستنی میخورد اصلا حواسش نبود که کی اون کارو کرده و وقتی الیکا از حموم اومد بیرون شروع کرد با الینا دعوا که چرا برای من نذاشتی و به همدیگه فوش فارسی میدادن تا اونا نفهمن اینا چی میگن.

وبعد کی پرید وسط و گفت:بابا عین سگ و گربه نپرید به هم و در گوش الیکا گفت:

- واست بستنی گذاشتم تو یخچاله. الیکا که میخواست حرس الینا رو در بیاره گفت:

- همچین چیز شاقی هم نبود؛ وای چه قدر یه هویی تشنم شد!وبعد رفت در یخچال وگفت:

- اِ...کی بستنی گذاشته؟چه قدرم زیاده بعد به الینا زبون درازی کرد و گفت:هه...هه..باختی الینا جون...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 02:05 ق.ظ
Awesome! Its truly awesome post, I have got much clear idea about from this
article.
سه شنبه 14 شهریور 1396 12:41 ب.ظ
Nice post. I learn something totally new and challenging
on blogs I stumbleupon on a daily basis. It's always
interesting to read articles from other writers and practice a
little something from their sites.
شنبه 31 تیر 1396 02:06 ب.ظ
I love your blog.. very nice colors & theme.
Did you design this website yourself or did you hire someone to do it for you?
Plz reply as I'm looking to create my own blog and would like to find out where u got this from.
thanks a lot
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 04:17 ب.ظ
Good way of explaining, and nice post to take data about
my presentation focus, which i am going to present in academy.
پنجشنبه 19 مرداد 1391 01:26 ب.ظ
آپیدم
الیکا الان میام.
چهارشنبه 18 مرداد 1391 11:18 ب.ظ
مثل قبلیا عالی بودددددددددددددددد..............

راستی من که دیدم این 5 تا خیلی غذا میخورن چطور اینجا کم غذا شدن...........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی کلا حرف نداشت....!!!


راستی شما ها تو داستان نقشتون با کیاس؟؟؟؟؟؟
الیکا واقعا؟
خواستن جلو این دو تا پز بیان حفظ آبرو کنن...
الینا با تمین منم با مینهو...
چهارشنبه 18 مرداد 1391 10:14 ب.ظ
خیلییییییییییییی باحال بود الیکا جون
هههههههههه قضیه بستنیه اخرش بود
پارت بعدی رو زووووووووووود بذار قربونت برم
الیکا مثل داستانای تو که نبود...
آره من به هیچ عنوان از بستنی نمیگذرم...
باشه...
چهارشنبه 18 مرداد 1391 08:00 ب.ظ
وای خیلی باحال بود اگه منم بودم همین كارا را میكردم ممنون آجی
من عاشق بستنی هستم وقتی بستنی میخورم دور دهنم انقده كثیف میشه دوستامم هی نق میزنن درست بستنی بخور
خیلی قشنگ بود
الیکا اصلا از بستنی نمیشه گذشت.
چهارشنبه 18 مرداد 1391 04:30 ب.ظ
pas farda
الیکا باشه چشم
چهارشنبه 18 مرداد 1391 04:19 ب.ظ
merci azizam kheyli ghashang bod part4 ro key mizari??? to ro khoda dir nazar ghol midam baraye saytet koli tarafdar peyda konam be sharte in ke part4 ro zode zode zod bezari bashe albate ta hamin alanam be do se nafar esme sayteto dadam..........................mici az dastane ghashanget
الیکا باشه عزیزم زود یعنی کی؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام.ما دوتا شاول به نام های الیکا الینا هستیم واینجا براتون داستان های شاینی رو میذاریم تابخونید و بخندید!اگرم دوست داشتید با ما تبادل لینک کنید ما رو با اسمShawolstoriesبلینکید بعدم ما رو خبر کنید تا شما رو لینک کنیم.
راستی تو نظر سنجی هم شرکت کنید و ما رو با نظراتتنو خوشخال کنید.
وب گردی خوش بگذره!

مدیر وبلاگ :
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :