تبلیغات
Shawolstories - dream high-the end
 
Shawolstories
ما ژول ورن هستیم که هنوز کشف نشده ایم
سه شنبه 4 مهر 1391 :: نویسنده : الیکا

اینم از پارت آخر داستان!دیگه تموم شد.از همه ی اونایی که اومدن و داستان منو خوندن ولی نظر ندادن تشکر میکنم و دست همه ی اونایی رو که نظر دادن رو میبوسم.

[

مینهو الیکا رو میرسونه خونه و خودشم میره تو.
مینهو:خوب...حالا بیا تا این مشروبو بخوریم.
الیکا:اون که مال من نبود.
- تو هنوزم از دستم ناراحتی؟
- آره.
مینهو میره جلوی پای الیکا زانو میزنه و دستاشو تو هم میگیره و میگه:
- چی کار کنم از دلت در بیاد؟

- آهان...یه فکری دارم.


تو خیابون
الیکا انگشت اشارشو به سمتی دراز کرده بود و هِرهِر میخندید.
مینهو:چرا انقدر میخندی؟
الیکا:هه..هه..هه..آخه...آخه..تو...ها..ها..ها..ها..
- یااااااااااااااااااااااااااااا!مسخرم نکن.همش تقصیر توئه.
الیکا از شدت خنده میوفته روی زمین و دستشو میذاره روی شکمش و دوباره میخنده!
مینهو هم که حرصش گرفته بود کله ی لباسشو در میاره و دنبال الیکا میکنه و الیکائم میدوئه
و میگه:
- مواظب باش دمت نره زیر پای کسی وگرنه مثله الاغه کارتون پوو باید واست با گیره ی
پاپیونی بچسبونمش!
اینو که میگه مینهو سرعتشو زیاد میکنه و به الیکا نزدیک میشه اما الیکا به دو نفر

میخوره و میوفته زمین و مینهوهم میخوره بهش و همگی با هم میخورن زمین!


موقعیت:دو ساعت قبل،خونه تمینینا
مامان تمین چون خیلی وقت بود که پسرشو ندیده بود گریه میکنه و میپره بغلش.
داداش تمین:مامان...یکی دیگه هم هست.
مامان: تو رو که هر روز میبینم!
- نه بابا منظورم اونیه که با تمین اومده.
مامانش تمینو ول میکنه و پشت سرشو نگاه میکنه و الینا رو میبینه و میگه:
- این دیگه کیه؟
تمین: عروس آیندت!
- وای...(و آروم در گوش تمین میگه)میخوای مهدکودک باز کنی؟چرا اینقدر بچس؟
تمین خواست جواب مامانشو بده که الینا گفت:
- سلام از آشنایی با شما خوشبختم.شما باید خواهر تمین باشید؟)الکی گفته که خودشو تو دل
اونا جا کنه(
مامان:تمین خواهر نداره.من مادرشم.
- واقعا!؟اصلا بهتون نمیخوره.ماشاالله جوون موندید.
و میره و یکی میکوبه به تخته.
تمین:این چه کاری بود کردی؟
الینا:این یکی از رسمای ما ایرانی هاست.وقتی یکی بیش از حد خوشکله به یه تیکه چوب
میزنن تا از بلاها به دور باشه.
- پس یکی دیگه بزن!
- چرا؟
- آخه یه حوری بهشتی دیگه هم جلوت وایساده.
الینا خندش میگیره و یکی دیگه هم میزنه به دیوار و به فارسی میگه:
- بر خر مگس معرکه لعنت!
تمین:این چی بود؟
- هیچی.کمک میکنه از چشم زخم دور بشی!
الینا:ببخشیدwcکدوم وره؟
داداش تمین:سره جاش!هه..هه..برو جلو تر دست راست،کنار میدون یه کوچس،دست چپ،
لاله ی دوم،زنگ8!
تمین الینا رو راهنمایی میکنه و بر میگرده و رو به داداشش میگه:
- داداشم،این خوش مزه بازیاتو واسه ی دوستای کوچولوت بکن.
- خوب اینم کوچولوئه!
- حالا هرچی که میخواد باشه،تو این جامعه ی امروزی 6سال که فاصله نیست.از این به
بعدم به زن داداشت احترام میذاریا!
- پس موضوع جدیه...
مامان:اگه تصمیمتو گرفتی منم موافقم.خیلی خوش صحبتو مهربونو و خوشگله.
تمین:پس همه چی حله!بابا تو چی؟
بابا:من هرچی که تو انتخاب کردی رو دوست داشتم و نظرات احترام گذاشتم.الانم کسی رو
که انتخاب کردی رو با تموم وجودم میپذیرم.در هر حال تو آدمای زیادی رو دیدی،حتما این
با همه فرق داشته دیگه.
- عاشقتم بابا.
- منم همین طور.و همدیگرو بغل میکنن
الینا از اونجا میاد و میگه:من دیگه مزاحم نمیشم.میرم.
مامان:اینطوری که نمیشه،یه خورده میموندی.
- نمیخوام مزاحم شم.شماهم حیلی وقته پسرتونو ندیدین شاید بخواین امشبو با هم خونوادگی
باشید.
پدرش دست الینا رو میگیره و میگه:تو هم دیگه عضوی از خانواده ی ما هستی.

الینا مجبور میشه و میمونه و میره تا لباساشو عوض کنه.


تو اتاق تمین
تمین: تو هنوز جواب منو ندادی.
الینا:جواب چیو؟
- من جلو همه از تو خواستگاری کردم اما تو هنوز بله رو نگفتی.
- دیوونه من همیشه جوابم بله بوده اما تو هیچ وقت سوالت این نبوده!
-ها؟!
-بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
تمین الینا رو با تموم وجودش بغل میکنه و بعد از چند ثانیه تمین میگه:
- میدونم شاید اخلاق خوونوادم زیاد خوب نباشه ولی....
- نه بابا خیلی گرم و صمیمی هستین دوست دارم.تازه داداشت با شیرین بازیاش جمعو از
خشکی در میاره.
- خدا وکیلی؟
- کی رو دیدی یه پدر شوهر مثل بابات داشته باشه.هان؟
- واقعا مچکرم که نظرت اینه.
بعد میرن تو حال و الینا میبینه یه آهنگ شاد گذاشتن و مامان تمین یه چیزی تو دستشه و
بعد مامان تمین میاد انگشت حلقه ی الینا رو بالا میاره و یه انگشتر میکنه تو دستش و اون
یکی رو میکنه تو دست تمین.
تمین:اما مامان...اینا مال شما بودن.
- الان دیگه مال شماست.خودت که میدونی جد در جد من قبلا ارباب بودن و این انگشتر
ست مال خیلی وقت پیشه که دست به دست به من و پدرت رسیده و حالا مال توئه.
الینا که در تعجب بود،آخه خیلی گرون به نظر میومد و روش پر از نگینای ریز یاقوت

بود.


تو خیابون
)اینو بگم که الیکا به مینهو گفته بود که لباس الاغارو بپوشه و تو خیابون با آهنگ
Rolypolyبرقصه(
همه دور مینهو و الیکا جمع شده بودن.
الیکا:چرا کله ی لباستو در آوردی؟الان همه دیگه میشناسنت.
- مگه قرار بود نشناسن؟
- منظورم اینه که الان همه منو با تو دیدن.زود پاشو یه چاخانی جور کن موضوعو خاتمش
بده.
- مثلا چیکار کنم؟
- بگو اتفاقی به من برخوردی.و لباستم مال آلبوم جدیدتونه!
- الان درستش میکنم.
و رو به دوربینای مردم وایمیسته و الیکا رو از زمین بلند میکنه و جلوی همه اونو بوس
میکنه.
بعد مینهو رو به همه میگه:فکر نکنم دیگه نیاز به توضیخ باشه.
الیکا:این ایدت بود؟
- هم فاله هم تماشا.هم به همه گفتم،هم خواستتو عملی کردم و از همه مهم تر از دلت در
آوردم.
- دیوونه ای.
- دیوونه ها عاشق یکی مثله خودشون میشن.
- اگه یه روز از عمرم مونده باشه میکشمت.
- تو الانم منو کشتی.
- وایییییییییییییییییییییی...مینهو از این لوس بازیا در نیار بدم میاد.
یهو از زیر پاشون آب میزنه بالا ودوتاشون با هم جیغ میزنن و خیس خالی میشن.
)محض اطلاع بگم فوارش از اونایی بوده که تو زمین کار گذاشتن و هر چند دقیقه یه بار

روشن میشن

مینهو الیکا رو میبره خونه ی خودش و به الیکا چند تا لباس میده و میگه:
- برو حموم زود بیا من برم.

- باشه.


10 دقیقه بعد
مینهو:چه قدر زود اومدی؟
- مگه میخوام مرده بشورم.دو دقیقه رفتم اومدم دیگه.
- در هر حال تو دختری باید کم کمش 2ساعتو تو حموم بمونی.
- من همین ده دقیقه هم نفسم میگیره.چیه توش پر از بخاره بقیـــــــــــــــــــــ
مینهو جلوی خودشو گرفته بود که نخنده ولی یهو کنترلشو از دست داد و قهقه زد.
الیکائم که فکر میکنه شاید مشکل از خودش باشه تو آیینه نگاه میکنه و میبینه که لباسی که
مینهو بهش داده آستیناش آویزونه و پاچه هاشم زمینو جارو میکنه.
- این سرشونس تو داری یا دسته طی؟چه قدر گشاده.واسم عین لباسای یقه باز میمونه.
- داشتن دوستی که هیکلش ورزشکاریه این مشکلارم داره دیگه.

الیکا اومد جوابشو بده که دید مینهو پرید رفت تو حموم.


45دقیقه بعد
الیکا:چه قدر زود اومدی.یه خورده بیشتر میموندی!
- تقصیر من نبود یه سوسکه تو حموم بود رفته بود اون گوشه که من صابون میخواستم.
- خوب حالا که چی؟
- که چی نداره دیکه نیم ساعت وایسادم تا اون از اونجا بره.چیه میخوای بهم بخندی؟
- نه دیگه عادت کردم.ولی راست راستی از سوسک میترسی؟
- آره مثله تو.
- کی گفته من میترسم؟
- اگه راست میگی برو بکشش.
الیکا میره و سوسکه رو میکشه و جنازشو میاره و باهاش کل خونه رو دنبال مینهو میکنه و
مینهو ام فرار میکنه.(دروغ نمیگم واقعا از سوسک نمیترسم(

آخرشب باهم فیلم میبینن و بالاخره اون شامپاینه رو با هم میخورن.


صبح زود
الیکا از خواب بیدار میشه و میبینه که رو تخت مینهو خوابیده)الان داری فکر بد میکنی نه؟(
و جلوی صورتش یه جعبه میبینه و برش میداره و میبینه که توش یه جفت رینگ سادس.از
خوشحالی داشت بال در میاورد.از دیشب چیزی یادش نبوده فقط اینکه وقتی داشتن فیلم
میدیدن تو بغل مینهو خوابش برده بود.
دنبال مینهو رفت دید که رو کاناپه دراز کشیده آروم اومد و اون یکی رینگه رو تو دست
مینهو کرد و اون قدر خوشحال بود که قطره ی اشکش روی صورت مینهو میوفته و اون از
خواب بیدار میشه.
مینهو:بالاخره دیدیش.
- بالاخره؟
-آره خیلی وقت بود که خریده بودمش اما جرات نداشتم بهت بدمش.

الیکا همونجا کنار مینهو دراز میکشه و تو بغلش میخوابه...


خوب بالاخره این داستانم تموم شد.ای کاش میشد یه مدرسه واسه ی شاولا میزدن تا هممون همدیگرو میدیدیم.اگه دوست دارین تا واستون داستان بنویسم بهم بگین و اگرم دوست ندارین بگین تا دیگه نذارم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 21 فروردین 1397 09:12 ق.ظ
We talk through my connection with University life and let you know ways to maximize your overall experience!
دوشنبه 20 فروردین 1397 04:02 ق.ظ
Voted up, useful and SHARED.
یکشنبه 19 فروردین 1397 09:49 ب.ظ
Wedding Rings are available in many different metals and with a wide range of precious and semi p-valuable
stones.
یکشنبه 19 فروردین 1397 08:55 ب.ظ
Have actually been taking little over a month.
شنبه 1 مهر 1396 07:09 ب.ظ
Hi mates, good article and pleasant urging commented here, I am genuinely enjoying
by these.
سه شنبه 14 شهریور 1396 07:00 ب.ظ
Hi there! I know this is kinda off topic but I was wondering if you
knew where I could get a captcha plugin for my comment form?
I'm using the same blog platform as yours and I'm having difficulty finding one?
Thanks a lot!
شنبه 14 مرداد 1396 04:13 ب.ظ
Hi there colleagues, its great article on the topic of tutoringand fully explained,
keep it up all the time.
سه شنبه 3 مرداد 1396 08:01 ب.ظ
Hi there! Do you know if they make any plugins to protect against hackers?
I'm kinda paranoid about losing everything I've worked hard on. Any recommendations?
جمعه 1 اردیبهشت 1396 07:12 ق.ظ
You actually make it seem so easy with your presentation but I
find this topic to be actually something that I think I would never understand.
It seems too complex and extremely broad for me.
I am looking forward for your next post, I'll try to get the hang of it!
سه شنبه 15 فروردین 1396 02:20 ق.ظ
I don't even know how I ended up here, but I
thought this post was good. I do not know who you are but definitely you
are going to a famous blogger if you aren't already ;) Cheers!
یکشنبه 9 مهر 1391 03:52 ب.ظ
:-):-):-):-):-):-)
الیکا بووووووووووووووووووووووس
جمعه 7 مهر 1391 06:25 ب.ظ
باشه. موفق باشی اسم داستانت چیه ؟ازین به بعد اگه میخواستی باز مارو توی داستانت بزاری همیشه منو با ته مین بزار. آلبته ببخشیدا فکر کنم خیلی پرو شدم
الیکا هنوز انتخاب نکردم.آره یه کمی!
جمعه 7 مهر 1391 02:54 ب.ظ
مرسیییییییییی :-):-):-):-):-)
بوسسسسسسسس
الیکا قابلتو نداره.احتمالا چهارشنبه بذارمش
پنجشنبه 6 مهر 1391 09:23 ب.ظ
خیلی قشنگ بووووووود حال کردم
الیکا ممنون.تو داستان جدید گذاشتمت منتظرش باش
پنجشنبه 6 مهر 1391 05:37 ب.ظ
چقدر عالی. اما تو که داستان ها تو نصفه نمی ذاری
الیکا نه بابا
پنجشنبه 6 مهر 1391 02:10 ب.ظ
اون کیه؟ من اونو نمیشناسم
الیکا نویسنده بود داستان میذاست اما الان نصفه ولشون کرده.
پنجشنبه 6 مهر 1391 01:56 ب.ظ
مرسی. بابا شجاع واقعا از فامیلای زورو نمیشید ؟ ما یه خورده فامیلای پت ومت و پلنگ صورتی هستیم
الیکا منو با هالک سبز اشتباه میگیرن!
پنجشنبه 6 مهر 1391 01:06 ب.ظ
قشنگ بود. خوشم اومد . اگه داستان خواستی بذاری میشه من با اونیو باشم ؟ مرسی راستی خیلی شجاعی که از سوسک نمی ترسی منم نمی ترسم ولی بدم میاد بکوشمشون ایی بای بای
الیکا آره.ما اینیم دیگه.
پنجشنبه 6 مهر 1391 10:29 ق.ظ
asheghetammmmmmmmmmmmm
الیکا me too.
پنجشنبه 6 مهر 1391 10:28 ق.ظ
az 2min bezar!
الیکا باشه
پنجشنبه 6 مهر 1391 10:27 ق.ظ
missi
الیکا خواهش میکنم
پنجشنبه 6 مهر 1391 10:26 ق.ظ
migam bazam dastan benevis
الیکا چشم
پنجشنبه 6 مهر 1391 10:24 ق.ظ
salam.man avalin barame ke in dastano mikhunam.bayad behet begam ke mahshare،harf nadare.[بوس]
الیکا ممنونم گلمممممممم
چهارشنبه 5 مهر 1391 06:16 ب.ظ
افرین اجیییییییییی گلممممممم
اره دیگه یه چیزی میشیم
مااااااااچچچچچچچچ
الیکا موفق باشی.
چهارشنبه 5 مهر 1391 05:50 ب.ظ
سلام عزیزم من تازه به وبت اومدم کل داستانو الان خوندم خیلی قشنگ بود ولی ای کاش واقعا یه همچین اتفاقی میفتاد حالا نه در این حد ولی ای کاش حداقل میتونستیم واقعا از نزدیک ببینیمشون. اگه تونستی بازم داستان بذار ولی من به شخصه از داستانایی که بین خود اعضا باشه بیشتر خوشم میاد منم با جینی موافقم بیشتر 2min بذار من خیلی این زوجو میدوستم.
الیکا منووووووووووووووووووووووووووووون.
باشه عاشقتمممممممممممممممم
چهارشنبه 5 مهر 1391 04:14 ب.ظ
الیکا جون خسته نباشی.دستت درد نکنه عزیزم.داستانت واقعا ثوپ بود.بازم بنویسیا؟
الیکا باشه از دومین میخوام بذارم
چهارشنبه 5 مهر 1391 01:30 ب.ظ
خوشمان آمد .
الیکا میدونم
سه شنبه 4 مهر 1391 10:01 ب.ظ
ممنون قشنگ بود. اگه تونستی بازم داستان بذار اگه تونستی . امیدوارم بتونی
الیکا میتونم.
سه شنبه 4 مهر 1391 08:14 ب.ظ
من دوست دارم بازم داستان
بزاری اما بیشتر دوست دارم2minبزاری
الیکا میسی:)حتما.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام.ما دوتا شاول به نام های الیکا الینا هستیم واینجا براتون داستان های شاینی رو میذاریم تابخونید و بخندید!اگرم دوست داشتید با ما تبادل لینک کنید ما رو با اسمShawolstoriesبلینکید بعدم ما رو خبر کنید تا شما رو لینک کنیم.
راستی تو نظر سنجی هم شرکت کنید و ما رو با نظراتتنو خوشخال کنید.
وب گردی خوش بگذره!

مدیر وبلاگ :
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :