تبلیغات
Shawolstories - THE POLICE GIRLS 2
 
Shawolstories
ما ژول ورن هستیم که هنوز کشف نشده ایم
شنبه 18 شهریور 1391 :: نویسنده : sarina

سلامی دوباره بر تمامی دوستان گلم.

خوفید خوشید سلامتید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بچه ها ما تسمیم گرفتیم اولین داستانمون جنگی باشه ما میخواییم این داستان رو زود تر تماوم کنیمو بریم سراغ داستات بدی.

البته اگر کامنتاتون زیاد باشه

حالا دیگه برید و ادامه ماجرا رو بخونید.

نسیم رسید وقتی صدای شلیک تیر را شنید دستش رو به فرمون کوبید و شروع به گریه کردن کرد  ناگهان یکی محکم کوبید به یشه و داد زد نسیم برو رو صندلی کمک راننده بشین همین که اینو گفت یه تیره دیگه شلیک شد و شیشه ی عقب رو شیکوند  و نسیم پرید بغل نگین سریع نشست و دور زد و به کوچه ای که اون بغل بود رفت بعد هردوشون از ماشین پیاده شدند.

نسیم:حالا چی کار کنیم.

نگین: من میرم پشت در تایکیشون اومد بیرون میرم تو تو حساب اونیکه میاد بیرون برس بعد ونم حسابه اونای دیگه رو میرسم.

-:OK

در خانه ی دزدا:

هیوا:فرناز برو پایین ببین چه خبره.ثارگل تو هم وایسا ببینم چیکار میتونیم بکنیم.

هر دوشون سرشون رو به علامت  فهم تکان دادند.

بعد فرناز رفت پایین بعد  از 5 دقیقه دو تا تفنگ رو سر هیوا و ثارگل بود وقتی نگین و نسیم داشتن به اونا دست بند  میزدند.

هیوا:چیکار میکنی تو دیونه ای.

نسیم هووووووی .....دیونه خودتی.(مادران محترمم  به همدیگه فوش ندید)

هیوا:هه باشه منو ببر پاسکاتون ولی بدون با این کارتون اشتبه بزورگی رو .....

ثارگل:هیوا راست میگه ما نمی خواستیم به تو صد....ای یواش تر.

نگین:چی نکنه پارتی کلفتی داری برام فرقی نمی کنه.

فرناز: باشه پس بچرخ تا بچرخیم.

نسیم :باشه میچرخیم.

دختر خیلی شاد بودند که تونستن چند تا دزد بزرگ رو بگیرن.

به پاسگا ه رفتن بعد ازانجام یک سری کار های اداری کیبوم از نسیم خواست به اتاق اون بره وقتی نسیم داشت می رفت نگین گفت: هه حالا نوبت تو هست که ازت در خواست کنه......هههههه

نسیم: رو آب بخندی شاید از من بخواد پا در مییونی کنم چون تا الان حدود 54 یا 55 بار از تو در خواست کرده .....من رفتم و بدون اینکه به دنباله بحث ادامه بده سریع به طرف اتاق کیبوم رفت.

وقتی وارد شد دید کیبوم رفته تو فکر و از چیزی ناراحته.

کیبوم:نسیم تو و نگین چند ساله که دارید به عنوان پلیس ارشد  اینجا کار میکنید.

نسیم:خوب حدود چهار ساله...که چی؟

-:من به شما دوتا بیشتر از همه اعتماد داشتم. ولی اشتباهی که شما ها کردید نا بخشودنیه.

-:مگه ما چیکار اردیم.

-:من مجبورم شما را ....اخ..را..ج .....اخراج کنم.

-:چییییییی.................چرا مگه ما چی کار کردیم........!!!!!!(ااااااا....خو بگو دیگه)

-:شما مامورای  مخفیه  1233 که درجه اول هستند و فرمانده ی اونا رو نیز دستگیر کردید.البته این اشتباه ها از تو سر میزند ولی از از نگین توقع نداشتم.......(هوی با مامانم درست صحبت کن)

-:آقای کیبوم یعنی هیچ کاری نمیتونید بکنید .

-:..............................

-:آقای کیبوم.....

-:هم

-:گفتم هیچ کاری نمیتونید بکنید .

-:چرا یه کاری میگنم.

-:باشه من میرم به نگینم بگم.

-:برو

نسیم بدو بدو رفت بیرون نگین داشت با صمیمی ترین همکارشون که چشای یشمی و موهای سیاهی داشت به اسم سایمون(saymon) سر راهش به اون دخترایی که گرفته بودن نگاه کینه ای انداخت.

فرناز:به نظرت این کجا داره میدوه.

ثارگل:من چه میدونم.

-:با تو نبودم ک با فرمانده بودم.

-:اه ه ه ه ...تو چرا همش منو زایه میکنی.

-:چون دوست دارم.

-:نه تو مرز داری.

-:هه..دیگ به دیگ گفت روت سیاه دو دقیقه پیش تو نبودی که یه لیوان آبو خالی کردی  تو یقه ی من.(نه نشد دیگه اون قدیمی شده باید بگی دیگ به دیگ گفت ته دیگ)

-:من رفتم ببینم کی میریم به ماموریت 4536 .

-:برو از شرت خلاص شم.

تا ثارگل رفت فر ناز برگشت طرف هیوا

فرناز:هیوا به نظرت کی بر میگردیم.

هیوا:..............................

-:هیوا شنیدی چی گفتم...

هیوا:...........................

-:هیوا داری رو نروم میری چرا رفتی رو سایلنت..

-:فرناز ما چند ساله که به عنوان مامور مخفی کار می کنیم.

-:خوب 8 سال چطور.

-:ما 8 ساله..درسته ....پس اون دختره نگین  میتونه در حد ما باشه درسته.

-:هان دیونه شدی.

-:نه یه نقشه دارم.

بعد هیوا بلند شد و رفت.

نسیم:هههههههه....بد ....بخت شدیم.

سایمون:نسیم حالت خوبه.

نگین:بدو برو یه لیوان آب بیار

-:اکی

تا سایمون رفت نسیم صاف شد وگفت: اخیش خر مگس معرکه رفت.

نگین: چرا اینقدر ازش بدت میاد تو که یه بار باهاش رفتی بیرون.

-:نگین بد بختیدیم

-:چی شده

بعد نسیم هم همه چیزایی که کیبوم بهش گفته بود رو برای نگین تعریف کرد.

همون لحظه سایمون رسید.

سایمون: هاهاه هه ههه هه ها ها

نگین :درد مرگ کوفت گرفتاری مردم خنده داره اخه .بعد یه دونه زد تو سر سایمون.

سایمون:هوی..

نسیم هر دو تون خفه میخوام فکر کنم.

همون لحظه مری خواهر سایمون رسید و گفت که کیبوم باهات کار داره.نگین که داشت میرفت

سایمون:خوب تا الان چند بار در خواست کرده نسیم

نسیم:مممممم...54

-:پس الان شد ..این یه تیکه رو با هم گفتن 55 بار ها هاهاهاها

عد نگین رفت طرف دفتر کیبوم.

خوب نمیدونم خوشتون امد یا ولی کامنت فراموشتون نشه

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 شهریور 1396 06:09 ق.ظ
Good article. I will be experiencing some of these issues as well..
دوشنبه 27 شهریور 1396 09:22 ق.ظ
It's actually very complex in this full of activity life to
listen news on TV, so I just use the web for that purpose, and take the latest information.
سه شنبه 14 شهریور 1396 11:43 ب.ظ
Magnificent goods from you, man. I have understand your stuff previous
to and you are just extremely excellent. I really like what you've acquired here, really
like what you are saying and the way in which you
say it. You make it enjoyable and you still care for
to keep it wise. I cant wait to read far more
from you. This is actually a great web site.
سه شنبه 31 مرداد 1396 09:11 ق.ظ
Hey superb website! Does running a blog like this require a lot of work?
I have absolutely no understanding of coding however I was hoping to start my own blog in the near future.
Anyways, if you have any suggestions or techniques for new blog owners please share.
I understand this is off subject however I simply had to ask.
Kudos!
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:29 ب.ظ
Wow! In the end I got a web site from where I be able to in fact get helpful information regarding
my study and knowledge.
جمعه 16 تیر 1396 07:15 ب.ظ
Thank you for another informative web site.
Where else may I get that kind of information written in such an ideal
way? I've a mission that I'm just now working on, and
I have been at the look out for such info.
دوشنبه 5 تیر 1396 01:32 ق.ظ
چلیپا از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن
دلنشین در آیا واقعا نشستن بسیار خوب با من پس از برخی از زمان.

جایی در سراسر جملات شما قادر به من مؤمن متاسفانه تنها برای
کوتاه در حالی که. من هنوز مشکل خود
را با جهش در مفروضات و یک خواهد را خوب به کمک پر کسانی که معافیت.
که شما در واقع که می توانید
انجام من را مطمئنا تا پایان
تحت تاثیر قرار داد.
پنجشنبه 25 خرداد 1396 07:08 ب.ظ
بسیار ریشه از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین در
آغاز آیا نه حل و فصل درست با من پس از برخی از زمان.

جایی در سراسر جملات شما در واقع قادر
به من مؤمن متاسفانه فقط برای کوتاه در
حالی که. من هنوز کردم مشکل خود را با فراز در منطق و یک ممکن است
را خوب به پر کسانی که معافیت.

که شما که می توانید انجام من
خواهد قطعا تا پایان مجذوب.
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 11:59 ب.ظ
Hello, i think that i saw you visited my weblog so i got here to go back the prefer?.I am attempting to to find things
to enhance my web site!I assume its adequate to make use of a few of your ideas!!
چهارشنبه 22 شهریور 1391 06:11 ب.ظ
خعلی باحال بود
میسی آجی
tara khahesh mikonam aji joooooooooooonam
یکشنبه 19 شهریور 1391 08:42 ب.ظ
من مامور مخفی بودم ولی اگه جزو مافیا بودم كیفش بیشتر بد ههههههه
sarina hihhi.akhe vase chi?????????????mamor makhfi ke behtare
یکشنبه 19 شهریور 1391 01:01 ب.ظ
ممنون . قشنگ بود.
sarina ghabeleto nadasht
یکشنبه 19 شهریور 1391 02:36 ق.ظ
خوندمش.عالی عالی عالی بود.ممنون عزیییییییییزم.
sarina khohesh
شنبه 18 شهریور 1391 07:34 ب.ظ
barobach hame raftaaaaan
sarina na bodo boya to on sayti ke adresesho dade bodam hamegi onjayim bodo boya nasim goft alan biyayn bodo bodo bodo
شنبه 18 شهریور 1391 05:14 ب.ظ
bashe azizaaaaaaaaaaaaaaaaaaam
sarina hatman boyaya ye moghe yadet nare
شنبه 18 شهریور 1391 05:05 ب.ظ
hehhehehe lol na police makhfi nistam vali kolan to zehnam fekraye shetani zyadeeeeeeeeeeeeeee
sarina hehehe.hiva saat 5:30 ya 6 biya inja mikhaym beterekonim mamani
شنبه 18 شهریور 1391 04:44 ب.ظ
واااااااااااااای داستان چه باحال بود!
خیلی قشنگ بودددد
عاشقتم
حالا منم ساعت 5:30 میام بترکونیم!
sarina okkkkkkkkk hala bokonimesh 6 chon manam ye khorde kar daram vali badesh miterekonim.khohesh mikonam manam asheghetam
شنبه 18 شهریور 1391 04:11 ب.ظ
heheh negin hal kardi????????? sarina pas taemin kay miad mordaaaaaaaaaaaam.aslan kamelena shakhseate khodame makhsosan ke onja raftam ro silent va naghshe keshidam
sarina hehehehe ye zare dige sabr kon miyad azizam.hihihi hohoho bebinam aslan to vase ki nnaghshe mikeshi???????nakone to ham police makhfiyi???????han rastesho bego man ghol midam be karam eteraf konam(nishkhand)hihihi
شنبه 18 شهریور 1391 03:26 ب.ظ
ا مثل اینکه اومدی{نیشخند}
sarina bale ke omadam aji jonam
شنبه 18 شهریور 1391 03:25 ب.ظ
سارینا جونی پس کجایی؟؟
sarina haminjam asisam
شنبه 18 شهریور 1391 03:18 ب.ظ
سارینا جونی داستانتون خیلی جالبه من حتی فکرشم نمی کردم اونا مامور مخفی باشن
خیلی با حال بود افرین عجیج دل
مرسییییییی
sarina khahesh asisam.dosi joooonim
شنبه 18 شهریور 1391 03:08 ب.ظ
سلام سارینا جونییی من اومدم برم داستانو بخونم
sarina bero
شنبه 18 شهریور 1391 01:47 ب.ظ
bro baba ichiju ke ba sera sama raft zin az ichi handsom tare.
sarina chiiiiiiiiiiiiii????????????male khodame hamin ke goftam fahmidi??????????????ahhhhhhhh hala hey to asabe manobekhord
شنبه 18 شهریور 1391 01:27 ب.ظ
sisi man asheghe zinam nazaro rajebe aksesh hal kardi kheyli be dastan mikhore.
sarina hooooooooooooy movazeb bash zin male khodame to ham ichijo ro dari
شنبه 18 شهریور 1391 01:21 ب.ظ
sis chera baraye baazi az ghesmata aksayi ke behesh nemikhoraro gozashti.
sarina 2 bar shod
شنبه 18 شهریور 1391 01:21 ب.ظ
sis chera baraye baazi az ghesmata aksayi ke behesh nemikhoraro gozashti.
sarina khobe khodet gofti ino bezarama
شنبه 18 شهریور 1391 01:19 ب.ظ
وای سارینا ایول خیلی باحال بود حالا من میرم کلاس 5:30 میام میترکونم
sarina bodo boro ta diret nashode badam zod bodo bargard
شنبه 18 شهریور 1391 01:17 ب.ظ
hehehehe.
sisi joonam alan hamchin bezanam to saret.
sarina hehehe jorat dari?????????????
شنبه 18 شهریور 1391 01:07 ب.ظ
از داستانم خوشم اومد پارت بعدیو زود بذار...باشه؟
sarina bashe tara hamin emroz mizaratesh.merci le nazaridi boooooooooooooos
شنبه 18 شهریور 1391 01:06 ب.ظ
میدونی من دوست دارم پزشک پلیس شم ولی مامانم نمیذاره
sarina hehehe okhe chera????????
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


سلام.ما دوتا شاول به نام های الیکا الینا هستیم واینجا براتون داستان های شاینی رو میذاریم تابخونید و بخندید!اگرم دوست داشتید با ما تبادل لینک کنید ما رو با اسمShawolstoriesبلینکید بعدم ما رو خبر کنید تا شما رو لینک کنیم.
راستی تو نظر سنجی هم شرکت کنید و ما رو با نظراتتنو خوشخال کنید.
وب گردی خوش بگذره!

مدیر وبلاگ :
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :