تبلیغات
Shawolstories - THE POLIC GIRLS 1
 
Shawolstories
ما ژول ورن هستیم که هنوز کشف نشده ایم
جمعه 17 شهریور 1391 :: نویسنده : tara

سلام بالاخره انتظار تمام شد اینم از پارته 1

دوستان گرامی در این پارت شما فقط  کیبوم و رو می بینید.

اما از قسمت بعد پسرای دیگه نیز وارد میشوند.

نگین توی پاسگاه  نشسته بود . از اینکه نسیم داشت روی یه پروژه قتل کار میکرد و اون بیکار بود حسابی ناراحت بود. میدونست که رئیسش یعنی کیبوم از قصد یه همچین کاری رو کرده. از بی کاری شروع کرد به angry bird بازی کردن. حدود 4 ساعت بود که هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. دلش میخواست کیبوم رو خفه کنه. هی با خودش می گفت:پسره ی پرو خجالت نمی کشه این 54 بارشه که از من در خواست می کنه باهاش برم بیرون ولی چون بهش نه میگم به ایشون بر خورده.اه....اه......اه......

ساعت حدود 7:30 بود که نگین رفت و در اتاق کیبوم روزد.

کیبوم:بیا تو.

نگین اومد تو و در رو پشت سرش بست.

کیبوم: تویی نگین......اینجا چی کار داری نکنه می خوای به در خواستم جواب مصبت بدی؟؟؟؟

نگین: نه خیر قربان.

-:اهان پس بگو حوصلت سر رفته بزار  یه نگاهی به پرونده ها بکنم.

-:ممنون میشم قربان.

کیبوم همون طور که داشت پرونده ها رو نگاه میکرد گفت: این صدمین باره که بهت میگم به من نگو قربان من کیبوم هستم.

نگین هم سکوت کرد.

کیبوم:بیا اینم یکی ماموره نگهبان یه موزه ای مریض شده......

نگین :ببخشید قربان من 4 ساله دارم در این پاسگاه خدمت میکنم فکر نمی کنید مسئله ی خیلی آسونی رو به من دادید.

-:مگه من قربانت نیستم پس هر چی من میگم بگو چشم.

-:بله......قربان.....

نگین پرونده رو گرفت و رفت  بیرون ساعت شده بود 8 که رفت خونه کلید انداخت و واررد شد نسیمو دید که داره به یه سری برگه نگاه میکنه.

نسیم:به سلام بر نگین گل خودم.... چرا دمغی چیزی شده....

نگین :آره اینو بخون میفهمی......

-:ببینم..........بعد از اینکه نگاهی به پرونده انداخت زد زیر خنده

نگین:درد...

نسیم:ها ها ......این ماله تو هست......نگهبانه موزه........

-:میشه ساکت شی.

-:به من چه تقصیر خودت بود میخاستی یه شب باهاش بری بیرون.....ها ها ولی این کیبوم هم خوب ناقلایی هستا....

-:من صد ساله سیاه هم با اون بیرون نمیرم....اه اه اه.......

-:مرز ....بیا این روزنامه رو بگیر بخون ببین خبر نگارا سریع تر از ما وارد عمل شدند......

-:بده ببینم.......................................چی!!!!انتقال مواد از طریق اشیاء موزه ... و جایگزینی آن ها با اشیای تقلبی..........

-:دیدی من که گفتم......

-:هورااااااااااااااااااا

-:تو خوبی چرا حالات روحی روانیت تعادل نداره.

-:معلومه که خوبم از خوبم بهترم میدمنی این یعنی چی.

-:نه

-:از بس خنگی...من قراره نگهبانهیه موزه بشم ......و این جرایم در موزه ها رخ میده.

-:هان ....من که نمیفهمم.

-:وقتی میگم ایکوت در حد ماهی کاناست ناراحت نشو.....مگه من نگهبان نمیشم این جرایم هم تو همون موزه ای که من نگهبانش اتفاق مییوفته

-:اولا ماهی کانا خودتی دوما تو منظورت رو بد میگی.

-:وای نسیم من به خاطر این کاره کیبوم خیلی خوشحالم.

-:خوشحالی یا دوسش داری.

بعد نگین روز نامه رو پرت کرد به طرف نسیم بیچاره.

فردا صبح نگینرفت پیش نسیم تا به اون در حل کردن و یافتن قاتل کمک کنه بعد ساعت8:30 رفت موزه و موزه دار تمامی وظایف اون رو براش شرح داد.

دو رو رای ساعت 9:30 موزه بسته شد.تا حدو دای ساعت 12 هیچ اتفاقی نیوفتاد . نگین از بس حوصلش سر رفته بود رفت تا اون اطراف یه دوری بزنه و یه راست رفت سراغ تابلوی مورد علاقش به نام آسمان خط خطی عشق وقتی خوب به اون نگاه کرد دید یه چیزای سفید رنگی رو دید که از پشتش می ریختند.

تابلو برداشت و آژیر خطر را خاموش کرد.بعد چند بسته جا سازی شده در پشت اون دید یکم از اون ماده ی سفید رنگ به نوک زبونش زد بعد هم تا فهمید اون ماده چیه تابلو انداخت زمین و چند قدم به عقب رفت بعد یکی یه دستمال کذاشت جلوی دهنش و نگین بی هوش شد.

وقتی بهوش اومد دیگه توی موزه نبود تو یه خونه بود و به صندلی وصل شده بود.کسی اونجا نبود فقط از تو اتاق صدای پچ پچ میومد.نگین به طرف آشپز وبه هزار بد بختی با یه چا قو خودشو آزاد کرد. بد از صدایی که میومد انگار دو تا دختر اونجا بو دن نگین دید که اسلحه هاشونو روی میز گذاشتن پس چون خلع سلاح بود یه توفنگ برداشت و در رو با پا هل داد و گفت:دستا بالا.

ثارگل و فر ناز دستا شونو بالا بردند بعد یه دفعه ای یکی یه اسلحه رو سر نگین گذاشت بعد گفت:دست تو بالاو اسلحرو بزار زمین.

وقتی نگین اسلح رو زمین گذاشت هیوا اونو به طرف سرگل سر داد بعد یه هو نگین اسلحه ی هیوا رو گرفت و یه لگد تو شیکمش زد و به اتاق بقلی پناه برد. بعد سیرع درو قفل کرد وقتی روشو اونور کرد دید که یه سری آثار اصل و جعل در آنجا وجود دارد .

هیوا:لعنطی درو قفل کرده.

ثارگل :آثار هم تو این اتاقا.....

فرناز:خودت کفتی یا کسی بهت کمک کرد.

-:فرناز برو دم پنجره ی اون اتاق اگه خاصت بپره با تیر مانعش شو سرگل تو هم به من کمک بده.

نگین سریع به طرف تلفن رفت و شماره ی نسیم رو گرفت.

نسیم:بفرمایید.

نگین:منم نگین!!!!

-:نگین تویی حالت خوبه .....

-:نه ... با یه ماشین پلیس به این آدرسی که میدم بیا..

-:باشه آلان با نیرو کمکی میام....

-:نه.نه.نه.نه.  خودت تنها بیا منو گروگان گرفتن....نمیدونم شایدم دزدیدن.

-: چی.........باشه باشه الان میام.

نگین رفت سمت در و یه جسم سنگین رو هل داد طرف در بعد از 10 دقیقه نسیم رسید نگین امد که بپره بیرون که یه ان فرناز شلیک کرد......

-------------------------------------------------------------------------------------

اینم تمومید پس باید تا ادامه ی داستان صبر کنید

چشمم کور شه اگه پارته بعد رو دیر بزارم.......اخ چرا همه جا تاریک شد.

شوخی کردم ولی چرا هیچ جارو نمی بینم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 14 شهریور 1396 01:12 ب.ظ
Awesome blog! Do you have any hints for aspiring writers?
I'm hoping to start my own blog soon but I'm a little lost on everything.
Would you advise starting with a free platform like Wordpress or go for a paid
option? There are so many choices out there that I'm totally overwhelmed ..
Any recommendations? Thanks a lot!
چهارشنبه 18 مرداد 1396 11:26 ق.ظ
What's up it's me, I am also visiting this web site daily, this
site is truly good and the visitors are in fact sharing nice thoughts.
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:18 ق.ظ
Hello there, You've done an excellent job. I will definitely digg it and personally
suggest to my friends. I'm sure they'll be benefited from this website.
چهارشنبه 22 شهریور 1391 05:58 ب.ظ
سیلام
خعلی عالییییییی بود
میسی
خعلی از این داستانا خوشم میاد
راستی ببخش نبودم نتونستم زود بیام
tara eshkal nadare bazam mamnon
یکشنبه 19 شهریور 1391 12:58 ب.ظ
قشنگ بود.
tara me30......mage to ino nakhonde boodi he avalin nafari ke nazar dadto boodi bro baghiyaro bekhon.
یکشنبه 19 شهریور 1391 12:43 ب.ظ
وای خیلی جالب بود
من خیلی خوشم امد
كلا من تز داستان های پلیسی خوشم می آید
من نقشم خشنه چه باحال
tara are vali edama ro bekhon mifahmiii.
شنبه 18 شهریور 1391 11:35 ق.ظ
تارا جواب نظری که پنهانش کردم رو خوندی؟همونکه دیروز پرسیدی.
tara na alan mikhonam.
شنبه 18 شهریور 1391 03:53 ق.ظ
تارا جونمممممممممم شلام من اپم تونستی یه سری بهم بزن
tara age vaght konam hatman.
شنبه 18 شهریور 1391 12:59 ق.ظ
خیلی قشنگ بووووووووووووووود.
مرسی عزییییییییییییییزم.
راستی میشه تو داستان بعدیت من با مینهو باشم؟؟؟؟؟؟؟ اخه من کشته مرده مینهو ام هیییییییییییییییییییی
tara ok dir ya zod baraye dastane badim nazarsanji mikonam va zood be to mikhabaram.
جمعه 17 شهریور 1391 04:21 ب.ظ
سلام بر پانیذ خودم خوبیییی
پانیذ داستانت خیلی باحال بود ......
tara maryam bezanam to saret chera javabe smsamo nemidi bishooooor.
جمعه 17 شهریور 1391 01:57 ب.ظ
اکی برو بیا یاهو من هستممممم بای باییی
جمعه 17 شهریور 1391 01:55 ب.ظ
نسیم من برم بعد میام تو یاهو فعلا پاپای
جمعه 17 شهریور 1391 01:55 ب.ظ
مینهو عااااااااااااااااااااشقتم
جیسون عاشقتم
بقیه در حد مرگ دوستون دارم!
جمعه 17 شهریور 1391 01:50 ب.ظ
در هر صورت تو عاشق مینهوئی حداقل بگو خیلی دوسش دارم عاشقشم مخصوص مینهوئه
نسیم من پدر شوهرمو خیلی میدوستما
جمعه 17 شهریور 1391 01:50 ب.ظ
باییییی تارا!
جمعه 17 شهریور 1391 01:49 ب.ظ
نگین دلبندم داداشمشو ندیدی اونجا من کی خیانت کردم!
جمعه 17 شهریور 1391 01:48 ب.ظ
بای تارا جونم
جمعه 17 شهریور 1391 01:47 ب.ظ
تمین به نظرم کمتر از همه مظلومه!
جمعه 17 شهریور 1391 01:47 ب.ظ
نسیم اخه چقدر ب مینهو خیانت میکنی؟
جمعه 17 شهریور 1391 01:46 ب.ظ
خیلی هم مظلومه داداشم عاشقشمممممم
جمعه 17 شهریور 1391 01:46 ب.ظ
بله نسیم
جمعه 17 شهریور 1391 01:46 ب.ظ
ب نظر من تمین مظلومه
داداشی
جمعه 17 شهریور 1391 01:46 ب.ظ
باوشه بحث نمیکنیم ما!
نگین

تو میدونی من رو جونگ حساسم!
tara chra???
جمعه 17 شهریور 1391 01:45 ب.ظ
تارا خیلی باحالی
جای خالی میذاری بعد میگی باید بصبری
راستی شنبه کی میذاری؟
من از صبح تا 5:30 بعداز ظهر نیستم هم دندون پزشکی دارم هم کلاس
tara ok misaayam zod bezaram.
ok bache ha man bye bayad beram arosi pas miram amade sham byeeeeee.
جمعه 17 شهریور 1391 01:44 ب.ظ
نمیخوام هیشکی بمیرهههههه
ولی جونگی خیلی مظلومهههه
tara nasim jjong kojash mazlome.
جمعه 17 شهریور 1391 01:42 ب.ظ
وا خو تو دوست داری اونیو یا مینهو بمیرن؟
tara mishe bahs nakonid.
جمعه 17 شهریور 1391 01:41 ب.ظ
نگییییییییییییین
tara ee negin chera yechi migi in bache bejoshe.
جمعه 17 شهریور 1391 01:40 ب.ظ
نمیشه جونگی باشه؟
tara na chon on .......hast.
baraye por shodane jaye khali bayad ta akhare dastan besabriii.
جمعه 17 شهریور 1391 01:40 ب.ظ
یااااااا مینهووووو
اونیووووووووووو
tara momkena ya hich kodom.
جمعه 17 شهریور 1391 01:39 ب.ظ
واااااااااااااااااااای کسی نمیره
tara nemitonam dige az in bishtar amar bedam...bayad vaysi ta akharesh.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


سلام.ما دوتا شاول به نام های الیکا الینا هستیم واینجا براتون داستان های شاینی رو میذاریم تابخونید و بخندید!اگرم دوست داشتید با ما تبادل لینک کنید ما رو با اسمShawolstoriesبلینکید بعدم ما رو خبر کنید تا شما رو لینک کنیم.
راستی تو نظر سنجی هم شرکت کنید و ما رو با نظراتتنو خوشخال کنید.
وب گردی خوش بگذره!

مدیر وبلاگ :
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :